خرید بک لینک

داستان های عامیانه ،داستان بیست وهفتم: شیخ سعدی :

توسط حق شناس | پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۴ | 13:41

شیخ سعدی در زمون سیاحتش بشو تبریز،خواجه هموم تبریزی را گُ اهل سخن بو، دیدن بکرو. بژون وات : خواجه هموم گوشه گیریژ بکرته. خوهیشکی آمد ورفت ندارو. یکی را جی رو کیه ژ ره نتووه. یه پور خوش دیمی دارو گُ اونا جی از چش مردوم پوش نووه.مگه این گُ هفته ای یه بار حموما قرق کرووه و خو پوراژ شووه حموم. وتو اگه رو ره ره حموم بشاد بوی یه اونا بژونه. اگه نه جوری بین میسر نبووه. سعدی بشو اوس سا حمومی ژ پیل اتا و بژوات: مو خیلی از تو ممنون بانه رو وعده حموم خواجه همام مورا یه گوشه از این حموم ره اته. بلکی بشام بوبه دسیاری تو خواجه همام را دیدنی بکران. وبهر ازونی بو حمومی ژ راضی که. و رو وعده خواجه همام بشو رو حموم. گوشه حموم تاریکی قئه ام ببو. تا خواجه خو پوراژ بومه. بشو رو خزینه. وکی یو مه. تاساژ پر او که. میون حموم اژنا. و پوراژ مشغول شوسو وشو به بوایند. سکاکی سعدی گوشه حموم کیومه وسلوماژ که. خواجه بژوات : تو کوای یه؟ سعدی بژوات : مو از خاک پاک شیرازان و خو سخنوران دمسازان. خواجه همام بژوات : تعجب کرانه شیرازی روتبریز از کووه ویشترو. سعدی بژوات : عجب تراینو گُ تبریزی رو شیراز از کووه کمترو. خواجه همام خیلی خجل ببو. و بژوات : تعجب کرانه سرشیرازیا مونندی این کین تاس مو ندارو. سعدی بژوات : عجب تراینو گُ : کون تبریزیا مونندعین این تش فرخو.خواجه همام دوباره ویشتر خجل ببو واز سعدی وژپرسا گُ : شیراز ایچ چی شعرا موژون خونتی یه؟ سعدی بیژدی پوراژاژ پشتاژ اناشته گُ سعدی نژونو.بژوات: از شعراشوما چیم گُ مو ورشنفت. این بوگُ خونتی ژونه:
درمیان من و دلدار همام است حجاب
دارم امید که آن هم زمیان برخیزد
خواجه همام بژوات: گمون کرانه تو سعدی به. اگه نه یکی بین خومو جرات یه ستیزگی و گستاخی ندارو. شیخ آشناگیژ اتا وبژوات : مو سعدیان. ومدتی یو رواین شئر مشغول دیدن شوما بی یه یان. تاارو به این وسیله میسر ببو گُ از خدمت شوما بئرمند به بویان. همام بلندببو ودیم شیخاژ وبوسا وپوراژاژ جی بوات: ورودس شیخا وبوس. وشیخاژ ببه کی یژ. چون وری میزبان ومصاحب بواند.وی وشت.
فارسی
سعدی درزمان مسافرت خودش رفت تبریزتا خواجه همام تبریزی را که اهل سخن بودرا ببیند. گفتند: خواجه همام گوشه گیری انتخاب کرده است. باهیچ کس رفت وآمدندارد. کسی هم به خانه راه نمی دهد. یک پسر خوش صورتی دارد که اوراهم از چشم مردم پوشانده است. مگر این که هفته ای یک بارحمام راقرق می کند وباپسرش به حمام می روند. وتواگر درراه حمام بتوانی، اوراببینی، اگرنه جوردیگر میسرنمی شود.سعدی رفت استادحمامی را پول دادوگفت : من ازتوخیلی ممنون دار می شوم که روز وعده حمام خواجه همام من رایک گوشه ازحمام راه بدهی شایدبتوانم به کمک شما خواجه همام راببینم. وبه هر زبانی بود حمامی را ،راضی کرد . روز وعده خواجه همام رفت حمام .گوشه ای در حمام درتاریکی مخفی شد. تاخواجه وپسرش آمدند. رفت داخل خزینه آب. ودرآمد.کاسه راپرآب کرد ومیان حمام گذاشت. وباپسرش مشغول شستشوشدند.ناگهان سعدی ازگوشه حمام درآمد وسلام کرد. خواجه گفت : توکیستی؟ سعدی جواب داد: من از خاک پاک شیرازم وباشاعران دمسازم. خواجه همام گفت : تعجب می کنم شیرازی درتبریز ازسگ بیشتراست. سعدی گفت : عجب تراین که تبریزی از درشیراز کمتراز سگ هست. خواجه همام خیلی شرمنده شد وگفت : تعجب می کنم سرشیرازیها مانندته این ظرف موندارد. سعدی گفت : عجب تراین که کون تبریزی ها ماننددهان این تشت گشادهست. خواجه همام دوباره بیشتر شرمنده شد وازسعدی پرسید که: درشیرازهیچ از شعرهای من می خوانند. سعدی دید، پسرش را پشت خودنشانده است، که سعدی اورا نبیند.گفت : ازشعرهای شما چیزی که شنیده ام،این هست که می خوانند:
درمیان من ودلدار همام است حجاب
دارم امید که آن هم زمیان برخیزد
خواجه همام گفت : فکر می کنم شما سعدی هستی. اگرنه کسی دیگر بامن جرات یک گستاخی وستیزگی نداشت. شیخ خودش را معرفی کرد وگفت : من سعدی هستم ومدتی هست دراین شهر، مشغول دیدن شماهستم .تاامروز که به این وسیله میسرشد خدمت شما بهره مندشدم .همام بلندشد وصورت شیخ را بوسید وبه پسرش گفت : بلندشو ودست شیخ راببوس وشیخ رابه خانه اش برد .چندروزی میزبان ومصاحب بودند.گذشت.

منبع : کتاب زبان گزی ،نوشته : ویلهلم آیلرس آلمانی

ترجمه : حسن حق شناس جزی

برچسب: نویسنده: رویا صالحی تاريخ: جمعه 28 آذر 1404 ساعت: 4:11

صفحه بندی