توسط حق شناس | چهارشنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۳ | 14:37
فارسی
یک عابدی بود که ازمردم کناره گرفته بود.باهیچ کس رفت وآمدی نداشت. گوشه تنهایی را گرفته بود. شب و روزبه کارخداپرستی مشغول بود. کاراودعاوثنای خدابودوازخداروزی حلال طلب می کرد. می گفت : خدایا!من یک روزی بی آلایش وحلال ازتو می خواهم. یک روز همینطور که نشسته بود ،دید: یک گاوازدرب خانه داخل خانه آمد .باخودش گفت : این همان رزق حلالی هست که چندین سال از خدامی خواستم. رسید. بی درنگ بلندشد وکاردکشید وسرگاورابرید وپوستش کرد. وگوشتش را بناکردکباب کندوبازن وبچه هایش بخورد.صاحب گاور ردوپی گاوخودرا گرفته بود که اورا به درب خانه 1کشاند. دید،عابدگاوش را کشته وپوست کرده ودرحال خوردن هست. به اوگفت ک چرا گاومن را کشته ودرحال خوردن آن هستی؟ مردعابدگفت: این گاوازتونیست. این گاورا خدابرای این که من چندین سال هست از اورزق حلال خواسته ام،خدا امروز برایم رساند. من هم آن را کشتم.صاحب گاوگفت : مگر هرحیوانی که فرار می کند وداخل خانه کسی می رود ،خدارسانده واین حرف تو خیلی بی دلیل است. کم کم یکی این بگو ویکی آن بگو وبایکدیگر کتک کاری کردند.مردم جمع شدند. یک دست محکم صاحب گاوبه او می زد ویک دست محکم هم مردعابدبه اومی زد.آنگاه پیش حضرت داوودعلیه السلام رفتند. قصه خودرا تعریف کردند.حضرت داوود به مردعابدفرمود: شماحرفت بی دلیل هست. خیلی وقت ها گوسفندازمردم می دودداخل خانه یکی.پس اورابشکند وبخورند وبگویند: خدارسانده است!؟.شمابرو وتاوان گاورا پرداخت کن. مردعابداشک ازچشمهایش روی صورت وریشش جاری شد.سرش رابالا گبرد وگفت : حدایا!ینده ات ازاو چندین سال هست که رزق حلال می خواست. مزددستم این بود که مرا رسوا ودزدم کنی!حضرت داوود به فراست فهمیدوگفت : توی این ماجرا یک سری هست. گفت : بروید وفردابیایید،تامیان شما حکم کنم. حضرت داوود دورکعت نماز حاجت خواند وگفت : خدایابه من بفهمان سراین کار چیست؟ که مردعابد دلش سوخت وگریه افتاد. ندااز طرف حق آمد که: پدراین صاحب گاو،غلام پدرمردعابدبوده است. یک روز دربیابان که که باهم می آمده اند،یک فرسنگی روستای خودشان ،غلام ناگهان کاردمی کشد وشکم پدرمردعابدرا می دردوسراورامی برد. پای درختی که یک فرسنگی روستاهست،اورا دفن می کند. وهمان چاقویی را که پدرمردعابدرا می کشدواسم او هم روی دسته چاقو حک شده بود،پهلوی مرده می اندازد. وتمام گاو وگوسفند واسباب زندگی اربابش را ضبط می کند.حالا هرچی داردازآن پدرمردعابدهست. بچه های صاحب گاو هم ازآن مردعابدهستند.کی می تواند حتی آنهارابفروشد. واگر هم بخواهدقصاص کند،حق دارد. حق داردصاحب گاورا هم بکشد. وبرای این که چندین سال ازمن رزق حلال می خواست،دیروز که گاوکه ارث از پدرش بود،راو براوحلال هست. برایش رساندم . صبح فردا مردم کنارخانه حضرت داوود جمع شدند. حضرت داوود به صاحب گاو فرمود: بیاوازسراین گاوبگذر. صاحب گاوگفت : به گفته خودمردعابد من تاوان گاوم را می خواهم.حضرت داوودگفت: توهرچه که داری ،تزآن این مردعابداست.آنهارابه اوبده. مردعابدگریبان صاحب گاورا گرفت وگفت: حکم پیامبراست. اموالت را به من بده. مردم همگی به شوروهیجان آمدندوگفتند: مرداقراربه دزدی گاوکرده ،وبرهمه ماثابت شده که گاورا دزدیده وکشته است. حالاشما حکم می کنید، که صاحب گاوهرچی دارد،ازآن مردعابداست. ماتاامروز شماراپیامبرمی دانستیم ،اماازامروز گذشته ،دیگرتوراقبول نداریم وبرعلیه اوشوریدند. حضرت داوود فرمود: بیایید برویم صحرا،تاسراین کاربرشما نمایان شود. مردم رابرداشت ورفتندیک فرسنگی پای درخت.فرمود: زمین پای درخت را بکنید.زمین را کندند.مرده که جسدش پوسیده شده بود ،رادرآوردند.حضرت داوودفرمود: خاک رازیرورو کنیدتا یک کارد هم هست وپیداشود. مردم خاک رازیروروکردندو کاردرا پیداکردند. دیدینداسم پدرصاحب گاوروی آن نوشته شده است. به صاحب گاوگفتند: این اسم بابای توهست؟ حضرت داوودفرمود: پدراین صاحب گاوغلام پدرمردعابدبوده است.پدرمردعابدرا کشته وگاووگوسفندوهرچیزی داشته ،برده است. حالاازاین درخت می پرسیم تا به فرمان خداگواهی دهد. وحضرت داووداز درخت ماجراراپرسید. درخت به فرمان خداوندگفت: بله ،پدرصاحب گاو همین جای زمین،پدرمردعابدراکشت وهرچی داشت ،برد. آن وقت حضرت داوودبه مردعابدفرمود: این صاحب گاوهرچه دارد،ازآن توست واگربخواهی بجای خون پدرت ،می توانی اورابکشی. مردعابدگفت : من باهمین کاردکه پدرم را کشته ،می خواهم قصاص کنم. امااینجا نزدحضرت داووداورا می بخشم. اماهرچه اموال داردازاومی گیرم. وبه حکم حضرت داوودرفت واموالش را رگفت. پس این گاورابه نفس وهوی وهوس تشبیه کرده اندوآن که گاوراکشت،تشبیه به عقل کرده اند. که هرکسی عقل خودراازهوی و هوس نگه دارد،چقدرفایده برد. مثل این هست که نفس که همان گاوهست را کشته است. چقدرسودبرده است.گذشت.
برچسب:
نویسنده: رویا صالحی