تمرین رژه داشتیم.من سمت راست وچپ را اشتباه می کردم. چندبار مسئولمان تذکرداد ولی من هرچی تلاش می کردم؛ نمی توانستم ،دست راست وچپ را در رژه رعایت کنم.ناچار آمد ولگد محکمی به من زد. من هم به زبان گزی گفتم : پارسال گاز می گرفت.امسال لگد می زند.مسئولمان برگشت وگروهان را ایست داد. هم خدمتی ام گفت : حق شناس ،فکرکنم ،فهمید،چی گفتی. گفتم : نه ،ازکجا فهمید من زبان گزی گقتم. خلاصه ، گروهان ایستاد وپرسید: حق شناس چی گفتی ؟ گفتم : جناب سرگروهبان ؛ هیچی. پرسید: محمدی ، چی گفت.جواب داد: من متوجه نشدم.پرسید: ابوطالبی ، حق شناس وقتی بهش لگد زدم ، چی گفت؟ جواب داد: سرگروهبان من متوجه نشدم. گفت: حق شناس ، اگر خودت گفتی ، می بخشمت وتنبیه نداری.ولی اگر نگفتی ، سخت تنبیه ات می کنم.میآیی جلو گروهان ، یک بار به زبان گزی ویک بار به زبان فارسی آنچه را گفتی ،برای گروهان می گویی. ناچارجلو رفتم .یک باربه زبان گزی ویک بار به زبان فارسی ،گفتم : جناب سرگروهان ، پارسال گاز می گرفت وامسال لگد می زند. گفت : حق شناس برو وحواست جمع باشد، که اشتباه نکنی.هیچ ازان به بعدهروقت همدیگر را می دیدیم ،ناخودآگاه می خندیدیم.حالا چرا اینطور شد وسخن مرا فهمید.واررسی کردیم.متوجه شدیم، سرگروهانمان خورزوقی هست.
برچسب:
نویسنده: رویا صالحی